مشاهدة أولى قبلات .

ترجمة: هناء مهتاب

تأليف: قاضي ربيحاوي

مشاهدة أولى القبلات / قصة أيرانية مترجمة للعربية

كانت الجدة تضحك وتقول: ” هل تعتقد أنني أخاف من صوت القنبلة؟ منذ أن كنت فتاة شابة، لم أكن أخاف. كنت أقول: إنه رعد وبرق من الله. الفتيات كنّ يضحكن؛ فصوت القنابل كان دائمًا موجودًا، خاصةً في الخريف، موسم الحصاد، مثل الآن.” وعندما مرت حليمة أمام الجدة، قالت: “لكن هذه المرة مختلفة، مختلفة جدًا.” أجابت الجدة: “لأن الله سلم أمر الرعد والبرق إلى الشيطان هذه المرة.” ضحكت وسط صرخات النساء والأطفال وصياح الرجال، بينما كان صوت الأبواق يعلو، وصدى صوت الشيطان يئن من مكان ما.

جلست حليمة أمام الجدة، وأمسكت بركبتيها قائلة: “لا أستطيع الذهاب بدونك، لكنهم يريدون أن يأخذوك على عربة في طريق لا ندري كم سيستغرق.” قالت الجدة: “لا، لا أريد أن أموت على العربة وسط الناس، أفضّل أن أبقى هنا على فراشي في وحدتي.” ردت حليمة: “لن تموتي، سنعود قريبًا. تركت لكِ طعامًا كافيًا هناك، خبزًا وزبادي وتمرًا. لا تقتربي من النافذة، إنها خطرة. لا شيء هناك سوى الدمار.” قالت الجدة: “كنت أراقب مخزن الزيتون.” سألت حليمة: “مخزن الزيتون؟ أين؟” أجابت الجدة: “هناك في نهاية الزقاق المسدود.”

أسرعت حليمة إلى النافذة، ألقت نظرة إلى الطرفين وعادت قائلة: “صوت الانفجار اقتلع نوافذ منزل عمران، وجدران غرفة ابنته خضراء.” قالت الجدة: “نعم، خضراء.” قالت حليمة: “علينا المغادرة الآن، لا تدعي نفسكِ تنجرفين إلى الخروج من المنزل وتضيعين.” أجابت الجدة: “لم يكن مجرد خيال.” وضحكت.

دخل مراد الغرفة وقال لحليمة: “أسرعي، العربة تنتظر، والأطفال خائفون.” ركضت حليمة نحو الباب، واتجه مراد نحو الجدة، وجثا على ركبتيه ممسكًا يديها وقبّلها عدة مرات قائلاً: “يا جدة، ابقي على قيد الحياة حتى نعود.” قالت الجدة: “عندما تهدأ الدنيا.” خرجوا من الغرفة، وبقيت الجدة وحدها، وبقيت وحدها، واستمرت وحدها.

كان صوت الريح بين الأغصان. واستغرق الأمر وقتًا حتى ظهرت أشعة الشمس من خلال شقوق السقف، لتسقط على فراش الجدة وهي تنظر إلى النافذة، كانت الآن بجانب النافذة. من خلال إحدى ألواح النافذة كان يمكن رؤية جزء من الشارع، وحمار يجر بصعوبة عربة مكتظة بالناس، وظلال تائهة تجري في ضوء الصباح بين السيارات. خلف زجاج اللوح الآخر كانت هناك طبقة رقيقة من الغبار، ومن خلاله كانت الزقاق المسدود تبدو واضحة وغرفة خضراء نافذتها منزوعة.

ثم فُتح الباب، وتسلل ضوء الشمس إلى الداخل، وامتد فوق كومة من حبات الزيتون وسط الغرفة. جاء شاب يحمل سلة مليئة بالزيتون، أفرغها على الكومة، فتدحرجت الحبات من الأعلى إلى الأسفل. ثم جاءت فتاة، أفرغت سلتها هي الأخرى، فاحتضنها الشاب. نظرت الفتاة خائفة حولها، وعندما رأت الجدة هدأت وابتسمت. أسقطها الشاب على الكومة، وملأ طيات قميصها بحبات زيتون خضراء، وقبل شفتيها. ألقت الفتاة ذراعيها حول عنقه، وقالت شيئًا بابتسامة، فأعاد الشاب النظر إلى الجدة وضغط الفتاة بقوة بين ذراعيه وقبلها، وتدحرجا إلى الجانب الآخر من الكومة. كانت الجدة تضحك.

تأليف: قاضي ربيحاوي

به تماشای نخستین بوسه ها

بی بی می خندید گفت خیال می کنی من از صدای بمب می ترسم، من از وقتی دختر جوان بودم نمی ترسیدم، می گفتم رعد و برق خدا، دخترها می خندیدن چون صدای بمب همیشه بود مخصوصا توی پاییز فصل برداشت مثل حالا. حلیمه که از مقابل بی بی رد می شد گفت حالا اما با همیشه فرق داره خیلی فرق داره. بی بی گفت چون حالا خدا فرمان رعد و برق را سپرده به ابلیس. خندید در صدای جیغ زن ها و بچه ها و فریاد مردها لای بوق ماشین ها صدای کی از کجا نالید ابلیس. حلیمه روبروی بی بی نشست زانوهای او را بغل کرد و گفت من که نمی تونم بدون تو برم اما بردن تو روی گاری توی راهی که معلوم نیست چند روز طول می کشه. بی بی گفت نه نمی خوام روی گاری لای جمعیت بمیرم، همین جا خوش ترم روی تشک خودم توی تنهایی. حلیمه گفت تو نمی میری، ما زود برمی گردیم، برات غذای کافی گذاشتم اون گوشه، نون و ماست و خرما، دیگه نرو کنار پنجره خطرناکه، بیرون چیزی نیست که تماشا کنی غیر از خرابی. بی بی گفت انبار زیتون را تماشا می کردم. حلیمه پرسید انبار زیتون، کجا. بی بی گفت بیرون ته کوچه بن بست. حلیمه تند رفت از پنجره نگاه به دوطرف انداخت و برگشت گفت صدای انفجار پنجره های منزل عمران را از جا کنده، رنگ دیوارهای اتاق دخترشون سبزه. بی بی گفت ها، سبز. حلیمه گفت ما دیگه باید بریم، نکنه باز خیال به سرت بزنه از خونه بری بیرون گم بشی. بی بی گفت خیال نبود. خندید. مراد وارد اتاق شد رو به حلیمه گفت عجله کن گاری منتظره بچه ها ترسیدن. حلیمه بطرف در دوید و مراد بطرف بی بی و زانو زد دستهای او را گرفت چند مرتبه بوسید گفت بی بی زنده بمون تا ما برگردیم. بی بی گفت وقتی دنیا آروم شد. آنها از اتاق رفتند بیرون و بی بی تنها شد تنها ماند. ماند. صدای باد لای شاخه ها. چه مدت طول کشید تا یک تیغه آفتاب از شکستگی سقف اتاق بتابد روی تشک بی بی که نگاه به پنجره می کرد بعد کنار پنجره بود. از پشت یک لته قسمتی از خیابان دیده می شد، الاغی که به زحمت یک گاری با جمعیت بر آن را می کشید، سایه هایی که در نور صبح سرگردان می دویدند لابلای ماشین ها. پشت شیشه لته دیگر پنجره قشر نازک خاک و از لای خاک کوچه بن بست پیدا بود و یک اتاق سبز که پنجره اش از جا پریده بود در باز شد و آفتاب خزید داخل لمید روی کومه تلبار دانه های زیتون وسط اتاق و پسر آمد زنبیل پُر از شانه برداشت و خالی کرد روی کومه و دانه ها از بالا به پایین غلتیدند بعد دختر آمد و زنبیل خود را خالی کرد روی کومه و پسر او را بغل کرد دختر ترسیده نگاه به اطراف کرد و بی بی را که دید آرام شد لبخند زد و پسر او را انداخت روی کومه و یک مشت دانه سبز در یقه پیرهن ش ریخت و لبهایش را بوسید دختر دستها را انداخت دور گردن او و به خنده چیزی گفت پسر برگشت نگاه به بی بی کرد و دختر را بیشتر به خود فشرد و بوسید و از بالا غلتاند و غلتیدند به پشت کومه. بی بی می خندید.

أضف تعليق